تبليغاتX
دوسیه

گاهی آدم دلش می گیرد و در این دلتنگی حرف هایی می زند که باید به آنها به دیده احترام نگاه کرد. البته از اینکه با این صراحت خودم را در جرگه آدمیان قرار دادم بر من ببخشایید و برنافهمی من خرده نگیرید که احوالات آدمیان را به خودم نسبت می دهم. بالاخره هرچه باشد من هم به سیاق آدمیان در این دنیای دودزده مدرن دچار آلامی می شوم که گفتنشان غالبا دل سنگین دردمند را التیامی هرچند ناپایدار می بخشد.

پیش تر از علی رنجی پور نوشته بودم. این دوست عزیر از قضا بچه با کمالاتی است و آنقدر از ادبیات و موسیقی و حکمت می داند که می توان ساعاتی بی دغدغه شنیدن افاضات حکیمانه مهمان دانسته های پیچیده در کلام زیبا و طبع شوخش بود و کلی حال کرد. دیدنش برای من یکی که آسایش است و اگر دیگران چشم طمع به طنازی اش دارند من در حضورش تلمذ می کنم.غالبا چندان عنایتی با من مسکین ندارد اما  شبی خسته از سردرگمی های روزانه و قلم فرسایی در روزنامه چشم رضا و مرحمتش متوجه بنده حقیر شد و از سر دلتنگی مطلبی گفت که آتش به جان من دلسوخته زد. فصاحت کلام علی آقای رنجی پور در قلم شکسته بسته من نمی نشیند اما مخلص کلام این بود که" در این اجتماع نامیمون رذالت، نان به نرخ روز خوردن و نشستن پشت دیوار دانسته های پرطمطراق و استعمال دوز بالایی از ادا و اطوارهای روشنفکری با چاشنی پررویی و نمایش دادن قطعیتی طلبکارانه در اظهار نظر به همراه مقدار متنابهی پول چنان جذابیت و محبویتی می سازد که می توان به مدد آن برای تور تضمینی معراج به عرش اعلی ثبت نام کرد"

همانطور که خیره در سیاهی چشمان استاد نشسته بودم خواستم که به ملاطفت و همراهی، این اوضاع و احوال را حوالت به روزگار سفله پرور و نا اهلی مردمان کنم به یاد این نصحیت افتادم که " دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند". چه می توانستم بکنم جز نشاندن لبخندی تلخ در سکوت بر لبان خشکیده غمگین.

این روزها اما همچنان در جذبه آن کلام حکیمانه ام. وضعیت بغایت بغرنجی است که بسیاری از " آب و آینه خواهش ماه" می کنند و دیگرانی چنان حسنشان به اتفاق کثافت جهان می گیرد که آن را به آب زمزم نمی توان شست. آنهایی که  کوچکترین تواضعی در بیان افکار را بر نمی تابند و بالکل باب مجادله را با خدعه و نیرنگ و به کارگیری عشوه های کلامی و فرهمندی ظاهر می بندند چنان مورد وثوق و اطمینانند که  کلامشان کانهو وحی منزل تلقی می شود و همواره بر صدر می نشینند و قدر می بینند. بیچاره آنان که از این کلاشی ذاتی بی بهره اند.

بی اغراق حتی فکر کردن به قیاس بین بنده حقیر و وجود نازک رنجی جان چنان مع الفارق است که فرق اندیشه را چاک می دهد اما امثال من چه کنیم اگر زبونی نکنیم و زیردستی.  این روزها حس غریبی از همدلی با علی احساس می کنم. هر چند بنده این قیاس کذایی را در امور نازل تر و فرومایه تری می کنم و آن را به مناسک کم فضیلت زندگی هم بسط می دهم. مثلا اینکه چرا این پررویی و دریدگی در رواق منظر خوبرویان چنان خوش می نشیند که دریوزگی صاحبانش را فراموش می کنند، مگر نه اینکه " نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند" پس چرا دست روزگار همواره عکس آن را معنی می کند؟ چرا اغلب آنها که  گوشه دنجی می طلبند و سر در لاک خود فرو می برند و راه و بیراه افاضات نمی فرمایند و چند خط کتابی که خوانده اند را هر لحظه در صورت دیگران تف نمی کنند خوار و خفیف می شوند؟ چرا فروتنی پیشه کردن مترادف نادیده گرفته شدن است و نتیجه قطعی منصف بودن تحقیر شدن است؟

مخلص کلام اینکه اگر قرار است به این طریق سیر مراتب ترقی کرد و مکنت اندوخت و لعبتکانی تور زد و عاقبت به خیر شد بهتر است که ما به همین گرمای آتش دل بسازیم که " گله از فراق یاران و جفای روزگاران/ نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی"

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



"یبوست" همراه" بواسیر" از جمله امراضی است که علاوه بر حفظ شئونات اروتیک خود آدم را دچار زحمت فراوانی می کند. از قدیم الایام مستراح محل استراحت بوده است ولی گاه خلایق برای دفع ذره ای از قوت لایموتی که صبح تا شب برای به دست آوردنش سگ دو می زنند چه فریادهای خاموش رقت آوری که نمی کشند و ساعت ها خیره بر دیوارهای دارالخلا بر روی نقاط حساس بدن متمرکز نمی شوند.

یبوست روده ای اغلب به مدد کمی روغن زیتون و دیگر مسهل ها مرتفع می شود اما امان از یبوست ذهن که هر آنکه دچارش شد فراقتش را مگر به دعا طلب کند. هیچ چیز بدتر از آن نیست که از صبح الی الطلوع( نزدیکی های ظهر) تا بوق سگ نشست و مثل بزی که به لکوموتیو نگاه می کند خیره در سفیدی کاغذ شد که دست آخر حاصل کار کلی اشکال کج و معوج شود برای دور ریختن. یبوست ذهن را که برخی از اطبای متاخر " پریود مغز" هم نامیده اند هیچ درمان قطعی ندارد و صاحب درد باید بسوزد و بسازد تا مگر در مرحمتی باز شود.

در ذکر دلایل این مرض که بی اغراق نوع جسمانی اش هزار بار از آن بهتر است بسیار گفته اند اما شاید تغذیه نا مناسب مهمترین علت است. برای امثال من که عادت کرده ایم به گزافه گویی و چاله آبی هستیم به عمق یک بند انگشت و بلکه هم کمتر انجماد مغز و یبوست فکر دور از ذهن هم نیست. عمری که باید برای کسب فضل و دانش می گذاشتم صرف الواتی شد. در این میان حافظ هم با من سر شوخی را باز کرده گهگداری که از سر دلتنگی تفالی می زنیم به دیوانش مستمرا غزلی می آید که بیتی در آن نهفته است به این مضمون که" فلک به مردم نادان دهد زمام مراد/ تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس". الحق و الانصاف که واژه رندی برازنده استاد است که قهرش هم لطف اندود است که پیش از این به عتاب بارها فرموده است" با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی/ تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی"

البته این ها که گفتم به این معنی نیست که در دست و بالم هیچ برای گفتن نیست اما به مقتضای شرایط گاهی باید از گفتن بعضی چیزها حذر کرد. خواستم از"خاله خان باجی"هایی بنویسم که در ابتذال فمینیسم سخت کوشا هستند و یا از اینکه خیلی ها را جو گرفته اساسا فکر می کنند که روزنامه نگاری پرسه زدن در حوزه روشنفکری است، دیدم شاید مورد سواستفاده قرار بگیرد برخی بالکل این دو موضوع را زیر سوال ببرند، پشیمان شدم. چند داستان  هم بود که با عنایت به تذکرات قبلی در روزنامه فخیمه که " روزنامه حاضر به هزینه دادن برای نوشته های شما خارج از مجموعه نیست" از خیر آن گذشتم و به نصحیت شیخ اجل گوش سپردم که " دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش..."

در پایان عرایض به همین بسنده می کنم که انصافا حال و احوال مساعدی ندارم و میل مبارکم بیشتر به نوشتن غم نامه است که به قول قدما "همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی..." و این را هم اضافه کنم که استثنا در مورد سوگنامه نویسی نه تنها مغز علیل من دچار هیچ گونه یبوستی نمی شود بلکه گلاب به رویتان اسهال هم دارد ولی به هر حال زهر شکر آمیز غم هم حد و حدودی دارد و احتمالا جزئیات خاطر حزین من برای کسی جالب نیست.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 این شب های لعنتی که تنها مفر من ازاین زندگی نکبت است، خوره روح و جان من شده، از طرفی این همه امن و آسایش در این زلالی تیره گون سرمستم می کند و از جانبی افکار پریشان راحتم نمی گذارد. شب های پیاپی است که حزنی اساسی گریبان روحم را گرفته، هر چه به این صعب روزی و بوالعجب کاری و پریشان عالمی روزگارم فکر می کنم بیشتر به ابعاد این ضمیر اول شخص مفرد جاخوش کرده در وجودم پی می برم.

نتیجه مکاشفات درونی و سیر در معانی وجودی به این نتیجه ام رساند که باید اول از همه تکلیف این "من" را روشن کنم و این وجود تاریک و غایب از نظر را آسیب شناسی کنم. اول تفهیم اتهام کردم. گرگ نشسته در قفای مردمک چشمهایم نمی پذیرفت که عامل اصلی نگون بختی این جانب، شخص شخیص او است.با این همه اثبات جرم مشهود چندان هم دشوار نیست. دلایل متقن و محکمه پسند بودند و حیوان درنده خوی وجودم شدیدا آچمز شده بود. موارد اتهامی که به وی تفهیم شد به این شرح است: تلاش بی وقفه و پردامنه برای ناسازگاری با هر آنچه اسباب خوشی است از طریق تفرعن بی منتها، خزیدن به سلوک فرقه ضاله منورالفکران البته فقط در راستای چس ناله های بی دلیل، قطع ارتباط با جمعیت اناس از طریق گنددماغی مفرط، بی بهره ماندن از دانش و ثروت به دلیل فراخی بیش از حد ...

پس از سکوت و سکونی که هر متهمی بعد از شنیدن موارد اتهام در آن غوطه ور می شود، این عصاره نخوت و تکبر شروع به کرم ریختن کرد و بالکل منکر نقش خود در ارتکاب این جرایم شد، دست تقدیر و روزگار سفله پرور و شرایط اجتماعی و سیاسی و حتی در آخر دولت نهم را در بروز و ظهور "من" بیش از خبط و کاهلی ریشه در وجودم موثر دانست و خود را تبرئه و ختم رسیدگی به دعوی را اعلام کرد.

اما تشکیک در این موضوع کانهو انکار خورشید ظهر در میانه آسمان روز است که علت العلل و مسبب اصلی نامردای های زندگیم دور باطل و تسلسل بیهوده ای از من تا من است. ضمیر "من" غافل از اینکه بنده شب های بسیاری تامل ایام گذشته کرده و بر عمر تلف کرده تاسف خورده ام و تا دل شب مانند مجانین خیره در زاویه ای از اتاق نشسته و چند صباح عمر کوتاه را تحلیل محتوا کرده ام " ننه من غریبم" های بچه گانه در می آورد.

حکم این حقیر البته به دست با کفایت تقدیر صادر شده و سالیانی است که اجرای آن به مدد ملالت رخنه کرده در وجودم در حال اجرا است. خاطرحزین و تنهایی و سیر طریق نیستی حداقل مجازاتی است که روزگار برای وجود نامیمون من التفاط فرموده و تعزیر این تندیس نخوت را در دستورکار خود قرار داده است.

نمی دانم چند بار باید زاییده شد و مرد و درد کشید و به لجن کشیده شد تا فهمید که ارکستر ناکوک و نابلد درون عجیب خارج از دایره درک و شعور و معرفت می زند. تاکی باید اسیر موجود ناشناخته بی پروایی بود که بی اجازت و اذن دخول در پشت چشمها می نشیند و به جای من فکر می کند و تصمیم می گیرد و اجرا می کند. این ثمره امتزاج سه دهه تجارب مزخرف و جوهره و ریشه نکبتی که به شکرانه از پدر و مادر به ارث برده ام کی دست از سر من بر می دارد؟

حالا که  نامه جوانیم طی شد و بهار زندگانیم دی، سینه ام مالامال درد شده است و چشم امیدی به مرهمی نیست، خرده هوش و سر سوزن ذوقی که داشتم را به باد فنا داده ام و دلم دوزخی شده است ودو چشمم جیحون، به عمق این بیت سعدی بزرگ پی می برم که" همه از دست غیر می نالند/ سعدی از دست خویشتن فریاد"

شاید و بلکه بی شک این آشفته گویی ها هم از جانب این " من" کذایی روی صفحه تراوش شده لاجرم ارزش خواندن و شنیدن ندارد. اما فقط پرسشی مانده بی پاسخ که احتمالا بقیت عمر را هم به حل آن خواهم پرداخت. این هرزه گرد بی قید و بندی که در زمان تنگدستی و ماسیدن کفگیر شعورش به ته دیگ، چهره ای جدید رو می کند و باید هر روز بار سنگین وجودش را بر دوش بکشم کیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



نشسته بودم خیر سرم این تتمه عمر ناثواب را به خوشی و گاه ناخوشی می گذراندم و در مجموع رضایت خاطری داشتم. خرده عزت و اعتباری داشتم در گروه اجتماعی روزنامه فخیمه اعتماد و ملقب به " تنها پسرگروه" شده بودم، گردن کشی می کردم و از دست عافیت سوز این روزگار غریب غافل بودم که ناغافل خدنگ فتنه و تیر بلا از آسمان روزگارم باریدن گرفت و این سندروم رندی و طنازی، این آدامس جویده زیر دندان بزرگان و این تندیس فراغت از عقل علی رنجی پور وارد گروه وزین ما شد.

پیش تر هم توفیق زیارت این پسرک سیه چرده لاغر اندام دیلاق چندباری دست داده بود. زمانیکه هنوز گروه اجتماعی دستخوش انقلابات درونی نشده بود ایشان به ضمیمه انبانی از متانت و خلوص نیت گاهگداری برای ما مطالبی می آورد. در آن ایام که حضرت استاد مظلومانه زاویه تنگی از اتاق را انتخاب می کرد و اسباب تحریر محقرانه خود را می چید روی میز و چند صفحه ای را قلمی می کرد، اساسا دیده نمی شد چه رسد به اینکه ما را به صرافت قضاوت در مورد شخصیت و تدقیق در منش و صفاتش بیاندازد.

مقدمه ورود این سیطره بی منتهای جهل در مقام خبرنگار ثابت گروه اجتماعی باز هم به منوال گذشته به مظلوم نمایی و خرکاری گذشت. در این باب چنان جهد عظیمی در کار داشت که در اثنای معرفت به زوایای پنهان وجود وی با طاهره بیگدلی نشان" شتر" بر سینه ایشان نشاندیم که دست به تولید مطلب در مقیاس انبوه زده، کار و بار ما را نزد چشمان شهلای دبیر معظم گروه از سکه انداخته بود.

اما مصداق این گفته گوهربار قدما که" الکید فی زوال و الکیاد الی اضمحلال"، عارض پریشان وضمیر پرنقش و نگار و صفات ملون  او نیز پشت ابرهای حیله نماند، کاشف به عمل آمد استاد موصوف به صفات عالیه پر مهنتی است که از عهده بیان این حقیر به واقع خارج است.گویا این به قول خودش "رنجی" عزیز از تمام مزایای عهد شباب همان خرده هوشی را که به ارثیه از لنجوان با خود به تهران عزیمت داده در امر آدم ضایع کنی و سیر در آفاق و انفس "جریان سیال ذهن" به کار بسته، هنری دیگر نیدوخته است.

فی المثل طبق آخرین آماری که به همت حلقه نزدیکان ایشان تهیه شده میزان ثبات افکار و پافشاریش بر عقاید چیزی کمتر از سه ثانیه است. در کسری از ثانیه چنان این افکار مسموم و ذکاوت مشحون از مالیخولیا برای برهم ریختن اعتباری که به زحمت سالیان اندوخته ای به کار می افتد که ابر رایانه ها باید انگشت تحیر بر دهان بگزند و منطقیون گوهر صغری و کبری را به کل برچینند که دیوار استدلال در هجوم بی امان افکار وی به حبابی بر آب می ماند.

این رفیق شفیق بی مدعا که به هزل گویی و رندی شهره عام و خاص است برای هر تنابنده ای چیزکی دارد. مثلا سگ اخلاقی من که ناخواسته به امتزاج وجود شریفمان درآمده دستمایه هجویاتش شده، خلایق را با رفتارلایعقل خود متوجه من کرده و آبروی نداشته ام را پیش کس و ناکس برده است.شرح خصايل علي رنجي پور خارج از بضاعت اندك من در گفتار و نوشتار است كه به واقع به گفته سعدي از دست و زبان كه بر آيد کز عهده هجوش به در آيد. به همین مناسبت مثنوي زيررا در وصف حسن بی منتهایش به رشته تحریر در آوردم و صحبت ديگري نيست كه بتوان به قلم آورد.

 

رنجی ای دردانه گیسو کمند

ای همه در بند زنجیرت به بند

 

من به راهت می سپارم تحفه ای

که شوی در عمر کوته کوزه ای

 

چند روزی در مستراحت می کنند

پیش چشمت کشف عورت می کنند

 

بعد رفع حاجت و دفع بلا

آب می ریزند از گلویت در خلا

 

يا كه همراه كنيزك ها شوي

در فشاري چون كدوي مثنوي

 

یا که ما تحتت کنند سوراخ تنگ

چوبی از آن بگذرانند چون خدنگ

 

یک دو لامپی برنشانند در دلت

برفروزند یک دو روزی محفلت

 

نوعروسان در دل شب های سخت

می گذرانندت همان بالای تخت

 

در سرای عافیت جای تو نیست

چاره  دردت فقط مردانگی است

  

موسيا دست بردار از كجي

آدمي شو آدمي شو آدمي

 

 ناگفته پيداست كه رنج تقرير اين سياهه جز به علاقه شديد قلبي اينجانب به "رنجي جان" بر من آسان نشد. دوستي ما را خللي پيش نيامده و اين خزعبلات كه من گفتم و سرودم امتداد كل كلي در زمينه نوشتن هجويه اي براي يكديگر بوده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



یه تاکسی سراغ دارم رنگ فابریک عقب جلو دست نخورده دست یه خانم دکتر بوده بعد از ظهر ها مسافرکشی می کرده روی شوهرشو کم کنه.حالا از شوهرش طلاق گرفته رفته یه پرادو خریده پول ویزیتشم کرده خدا تومن دم مطبش هم جون بدی بدون پول نیگات نمی کنه.حاج آقای مسجد محل رفته بود تو نخش صیغه اش کنه تاکسیه رو که دید بی خیال شد.مادربزرگم هر روز پول می ده به حاج آقای مسجد که برای ظهور آقا دعا کنه.پدربزرگم دنبال یه تاکسی می گرده شاید حالا که دم مرگه حداقل از گرسنگی نمی ره.بابام تیرش کرده تاکسی رو بگیره صبحا بابا بزرگم کار کنه شبا خودش. یه تاکسی سراغ دارم رنگ فابریک عقب جلو دست نخورده دست یه پیرمردی بوده که همین چند روز پیش مرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



باید بترسم. از آنکه کسانی بی غیرتم خواهند خواند و به نیش طعنه من را به فرومایگی زخم خواهند زد. جمعی بر سیاهه اتهاماتم خواهند افزود که اینچنین قداست زن را به رذالت لذت نشانده ام. دیگران پوزخندی حوالت خواهند کرد و بر جلوه فروشی روشنفکرانه این نوشتار تسخر خواهند زد. گور بابای همه اشان. من فقط این ها را برای تو می نویسم. و اینکه چرا ناگهان پرده برانداخته ام؟ به قول سیاسیون برای ثبت در تاریخ بی چون و چرای مردانه زندگی هایمان.

هنوز یادم مانده. صبح همان روزی که در عوالم نوجوانی گونه ات به کشیده من سرخ شد و خِرکشت کردم تا خانه و مانند فاتحی مغرور روبروی صورت پراشک کودکانه ات خیره به چشم های پدر اتمام حجت کردم که اگر بار دیگر روسری از سر بیفتد گردنت را خواهم شکست. فراموش نکرده ام که مرد بودم. که همه رفتارت زیر ذره بین نگاه غیرتمندم رصد می شد مبادا پا از گلیم عصمت و طهارت بیرون کنی، دور باد که پنهان از چشم من زیر آبی بروی پسری را به لبخندی مهمان کنی. شرافتم لکه دار می شد اگر تجربه هایت از صافی نگاه و فکر من نمی گذشت. زیر نگاه خشمگینم باید آب می شدی اگر پوششت افتخار مردانه من را زیر سئوال می برد.

شاید به اجبار همین نیرو نگاهت پر آزرم شد. گیسویت از قفای حجب و حیا بیرون نماند. نگاهت در کوچه و بازار جز سیاهی آسفالت را ندید. سرخوردی به درون و بیرون برایت سرابی شد که آدم هایش قابل اعتماد نیستند. حریم مقدس خانواده را مخدوش نکردی. تکبر مردانه من را نادیده نگرفتی. اما لعنت به همه این ها، بشکن این قفس ابلهانه تنزه طلبی را. پرده های تاریک عرف و دین و سنت را پاره کن. قالب های سخت موروثی برای چشیدن قطره های شراب زندگی تنگ است، خردشان کن. اجازه نده زندگی را دیگران برایت تجربه کنند.

در این اجتماع غریب رذالت و دورویی و دورغ که آدم هایش اصالت لذت را برای تمامی تاریخ بشریت معنا کرده اند سخت است شکستن ساختارهای پوسیده زندگی، سخت است انسان وار با مردمی زندگی کنی که تو را وسیله ای برای لذت خود می دانند اما برای خاطر این پستی ها خودت را از لذت زندگی محروم نکن. از دستت عصبانی هستم که داری همان راه زندگی پر نخوت و غرور من را ادامه می دهی. آدم ها با همه پستی ها و زشت کرداری هایشان تنها امید ما برای زندگی هستند. باید سال ها با همه سرجنگ داشت تا به تجربه فهمید که می توان دیگران را دوست داشت حتی اگر دزد و کلاش و هرزه باشند. نظم خشک زندگی ات را نمی فهمم. دوست ندارم که خواهرمن هم مثل خودم چنان درخودش فرو برود که هیچ پسری جرات نزدیک شدن به او را هم پیدا نکند. این میوه ممنوعه اجتماع مردانه ایرانی را از سرشاخ بکن و با ولع تا آخر بخور. اگر این روزها این کار را نکنی زمان زیادی لازم نیست تا چنان بی مهری همخانه دلت شود که مانند امروز من اصلا عشق را نفهمی.

می دانم برادر خوبی نیستم. همیشه مثل سگ در جهنم بدعنق و کج رفتار بوده ام. نه خاصیتی برای خودم داشته ام نه برای تو و دیگران؛ اما برای زندگی آزاد تو تا هر جا که فکر کنی حاضر به همراهی ات هستم. روی من حساب کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



می دانم به پریشانی احوال و اغتشاش افکار متهمم می کنید، اتهام قابل قبولی است و من هم هیچ اصراری برای دفاع از خود ندارم. اما امروز که در این کنج ساکن و سنگین گورم نشسته ام به چیزهایی فکر می کنم که تجربه آنها در زندگی برایم مقدور و میسور نشد و حسابی رنج می برم. از اینکه با این همت بی منتها کمر به آزار خود بسته ام نه تنها تعجب نمی کنم که کیف بیمارگونه ای وجودم را فرا گرفته است. این خودآزاری از زمانی شروع شد که با کشف و شهودی روحانی فهمیدم که مرده ها هم غصه می خورند و از آن زمان تنها دل خوشی من پیدا کردن موضوعی برای غصه خوردن است.

در عنفوان جوانی دختری بود که در راه مدرسه همیشه می دیدمش. یک روز صبح که با فحش و فضیحت به عالم و آدم از خواب بیدار شدم تو گویی که از خواب غفلت جهیده ام، پیش خودم به نجوایی جگرسوز گفتم باید عاشق این همراه خاموش و سربزیر مدرسه امان شوم. از آن روز به بعد مانند گاو پشت سر این دلبرشیرین راه می افتادم و آه های جانسوز می کشیدم و گهگداری شب ها بی دلیل گریه می کردم و در تمام آن یک سال جرات نزدیک شدن هم به او پیدا نکردم. بعد از آن دیگر به صرافت دوست داشتن هیچ دختری نیفتادم و کم کم به تجربه دریافتم که من عشق را نمی فهمم.

من نمی فهمم چرا باید از بین همه دختران زیبا و مهربان و حورسرشت و چه و چه که به اوصاف عالیه در کرامت و صداقت و سیرت و صورت موصوف اند فقط یکی را برگزید و مثل دیوانه ها سر از پی خوشبختی سرکار علیه گذاشت و از قریب به اتفاق آزادی های مشروع و غیرمشروع خود دست کشید و نشست وردل یار سیمین بر که مبادا آن خال و خط  و زلف و رخ و عارض و قامت را گزندی از روزگار رسد.

می توانم درک کنم که عاشق موسیقی یا ادبیات بود ولی فهم عشق ورزیدن به مجموعه ای از گوشت و پوست و استخوان و عادات رفتاری و عقده های روانی و درگیری های ذهنی و آشفتگی های روحی به نام انسان آنقدر برایم ثقیل است که حتی عتاب حضرت حافظ که" عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند" با تمام ارادتی که به ایشان دارم نمی تواند مانع از عصیان من بر مفهوم عشق شود.

مگر نه اینکه برآیند معادله چند مجهولی عشق در نهایت امر همخوابگی است و عاقبت این همه تمناهای عارفانه و مستی های عاشقانه و مداحی های دردمندانه جز تن به لذت هم آغوشی تن دیگری دادن نیست، پس این همه فلسفه بافی و واژه سازی برای چیست؟ البته بعضی از قدما و متجددین درباره عشق افلاطونی چیزهایی مرقوم فرموده اند که شاید مصداق همان گربه ای باشد که دستش به گوشت نمی رسید وگرنه گفته اند که" عاشق سينه چاک يعنی چه!/ بتپان عشق پاک یعنی چه"

شاید به سبب اینکه هرگز در موج خون افشان عشق گرفتار نیامده ام اینچنین سنگدل شده ام اما به واقع این روزها که خاک گورم را بر دوش می کشم از عشوه گری های این دخترکان پری چهر و سمن بو حالم به هم می خورد که هر کدام از ناز کردن چیزکی شنیده اند. چشم هر کدامشان که خون عاشق به قدح می خورد زهرمارشان باد.

اگر به قرار نصحیت حضرت مولانا " بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد/ ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن" باید برای هر دخترکی که بهره اش از شعور به اندازه دماغ سربالایش هم نیست و تنها خط و خالی دارد صبح تا شب پشتک و وارو بزنیم که گوشه چشمی به ما کند زهی خیال باطل.(البته قبل از اینکه جمعیت نسوان ما را مورد عنایت قرار دهند باید گفت که این تشبیه شامل حال همه ایشان نمی شود و اندکی از آنان از این قانون مستثنی اند.)

طرح این پرسش ها نه از روی عناد و دشمنی با مقوله عشق و اخلال در کار عاشقان و وقفه در عاشق کشی معشوقان که به واقع از سر نافهمی  پشمینه پوش تندخویی است که از عشق نشنیده است بو، شاید اگر کسی  از مستی با ما رمزی بگوید، ترک هوشیاری کنیم و دمی بر آن باده که " شیخ و حافظ و مفتی و محتسب" را شبگرد و مبتلا می کند بزنیم. اما دریغا که نشانی نمی بینم از آن سمن بویان که غبار از دل چو بنشینند بنشانند.

 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد/ بختم ار یار شود رختم از اینجا ببرد

 

پی نوشت: سعادتی خارج از وصف برمن حاصل شد. نوشته کم مایه این حقیر، ایمان پاکنهاد را که وجود نازکش آزرده گزند مباد به نوشتن مطلبی ترغیب کرد که بعد از خواندن آن من خود را مصداق این شعر حافظ یافتم:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می بری و زحمت ما می داری

تو به تقصیر خود افتادی ازین در محروم / از که می نالی و فریاد چرا می داری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



شب عجب فرصتی است برای دلتنگی های شیرین دائمی .زیاد برایم اتفاق می افتد. همین طور که نشسته ام و سکوت مرموز شب به زخمه سه تاری و آوازی، نرم نرم زخم برمی دارد. یا وقتی که در جذبه عظمت یک شعر تنها می توان در برابر آن سجده کرد، پشت چشم هایم بی دلیل سوزشی حس می کنم و تنم از رعشه غمی که نمی دانم از کدام پس کوچه روحم سرزده می لرزد. آماده می شوم که اشک هایم را چون می ناب نصیب مستی شبانگاهی ام کنم ولی دریغا که ناگهان گویی فتیله آن غم دل انگیز را طوفان بلا خاموش می کند و درمانده می شوم از اینکه این حال چه بود و از کجا آمد و به کجا رفت؟

دلتنگی های شبانه، شب های دلتنگی، تفکرات هرزه ی بی مقصد، حافظ، رباعیات خیام، صدای شجریان، شعر، داستان، وبلاگ رفیقان، نوشتن، خواندن، سیگار پشت سیگار، آتش در نیستان و گل صدبرگ شهرام ناظری، فیلم، مرور دوباره و دوباره زندگی رفته و چشم به راه آفتاب نشستن برای خوابیدن. میخ برای آویختن قبای ژنده ما در این شب تیره فراوان است.

شب لحظات بی ریایی دارد. شب رو راست و با صفاست. شب دروغ نمی گوید. شب برای یک لقمه نان سگ دو نمی زند. شب لحاف آرامش ما است. شب چشم های ما را در آغوش می گیرد تا مثل حلزون در خودمان فرو برویم. شب غر نمی زند. شب تنها فرصتی است که برای خودمان مانده است. شب ها را باید بیدار ماند.

این خلسه های شبانه، این رنج های طرب انگیز، این دلتنگی های بی دلیل، این عریانی بی شرم ذهن، این فراقت بی سرخر را فقط شب است که به آدم ارزانی می کند. شب برای روبرو شدن با خود دم مغتنمی است، غنیمت شمردیش صحبت.

خیزیم و دمی زنیم پیش از دم صبح/ کین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



زندگی معشوقه خوبروی بد سیرتی است. یار گل عزاری که دلنواز و نازباز رهزن دین و دل می شود و همخوابه شب تیره امان. اما دریغا که نوحه گری خروس سحری وقتی که آدمی در جذبه شیرین همخوابگی دوشین چشمهای نیمه بازش را به خورشید می دوزد تازه به درد و گداز خبر از دمی می دهد که گذشته است و ما بی خبریم. حالا اگر این یار گیسو کمند که در پی جهد و تلاشی ناتمام، هرگز درکام ما خوش نمی نشست خود عجوزه ای باشد پرجادو، دیگر چه جای فغان و اندوه برای رخت بربستن از این ساحل. عجبا که این شاهد بازاری حتی در لحظه باشکوه جدایی لب های نیمه باز گوشتالودش از لب های بی رمق ما که در سودای بوسه دیگر نشسته است هم شیوه دل آزاری رها نمی کند. 

درست درلحظه ناب خلسه پیش از مرگ، ساعت روبرو شدن آدمی با خودش که پرده پندار دریده می شود و همه تزویرها و رندی ها چاشنی بازی های کودکانه زندگان می شود، زندگی آخرین حربه خود را برای تکمیل نگون بختی آدم به کار می گیرد. زمانی  پیش از آنکه از هستی ساقط شویم باید رنجنامه زندگی نکبت بارمان را دوباره از نظر بگذرانیم. انگار این همه سال تجربه ذره ذره این تیره بختی دائمی کافی نیست که در هنگامه وداع هم باید به یاد بیاوریم که دست روزگار از اراده ما قوی تر بوده است و افسار ما را به هر جا که خواسته کشیده. هنوز مکشوف به عمل نیامده که این DVD زندگی در ذهن ما چگونه جای می گیرد که درست دکمه  play اش ثانیه هایی پیش از مرگ فشرده می شود. نمی دانم این چه رازی است در عالم که همواره باید حسرت ها و آرزوها و خون دلها به دردناک ترین حالتی یادآوری شود که مبادا فراموش کنیم که بازیچه ای بیش نیستیم." ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز/ از روی حقیقتی نه از روی مجاز--  بازيچه همي كنيم بر نطع وجود/ افتيم به صندوق عدم يك يك باز" 

در این لوح فشرده از اولین نگاه امان از دریچه تنگی که از تهیگاه مادر به بیرون گشوده ایم تا تمامی سال هایی که به تمنای همان دریچه تنگ به طریقی دیگر در تلاش بوده ایم ثبت است. هرچه سعی می کنیم اثبات کنیم که زندگی امان سویه ها و زوایای دیگری هم داشته است در برابر استدلال بی بدیل وجدان، پای استدلالمان چوبین است و سرافکنده می پذیریم که در غایت آنچه می پنداشتیم اصالت با تن بوده است و بس.

 از آدمی که مرده است و این روزها از عالم باقی بر جهان فانی نگاهی انتقادی دارد بپذیرید که اگر دوزخی را در ذهن تصور می کنید گمان بیهوده بر آتش و سرب داغ نبرید که جهنم همان چند لحظه پایانی زندگی است که باید با سرافکندی حاصل یک عمر دریوزگی را به تماشا بنشینیم و از این همه غفلت و بی خبری حسرت بخوریم. به چشم خویش ببینیم که آن همه تلاشی که برده ایم جز به سرپنجه های شاهین قضا ختم نمی شود" دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافظ  / که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود" 

دوزخ ثانیه های پیش از مرگ، دیدار دوباره رنج هایی نیست که دیده ایم، تجربه دیگربار حقارت هایی نیست که به جان خریده ایم، شنیدن فریادهایی نیست که از سر استیصال در خود فرو خورده ایم و تحمل سنگینی بار گناهان و خطاهایی نیست که بر دوش کشیده ایم. دیدن دوباره این دردها در حالی که خود به چشم خویشتن می بینیم که جانمان می رود نه تنها اندوه بار نیست که مسرت بخش است.

 لحظه تولد دوباره مرگ برای انسان محتضر، دیدن روزهایی از زندگی است که می توانسته شادکام روزگار بگذراند ولی چون ابلهان بی هنر به حماقت و منزه طلبی و عارف مسلکی و روشنفکر نمایی گذرانده است و از تمامی ظرفیت زندگی برای لذت بردن استفاده نکرده است. داغی وعده سرب مذابی که از صبح ازل به ماتحت ما داده شده است را زمانی حس می کنیم که چشم باز می کنیم و می بینیم که زندگی نکردیم بلکه عمر را جملگی به خاک فنا سپرده ایم. من در این کنج نمور گور نویدتان می دهم به روزهای تنهایی سیاهی که مرور دوباره و دوباره زندگی بزرگترین عقوبت امان را می سازد. 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



من مرده ام. چه بسیار پیش آمده درنگاه دیگران که از شرار زندگی گرم است، در پی انعکاس چشمان خود بوده ام ولی دریغا که که هیچ یافت نکرده ام. شاید زمان زیادی از مردنم نگذشته باشد. یحتمل اگر زودتر به حال زارم پی برده بودم به ضرب و زور "شک الکتریکی" زنده می ماندم ولی یقین دارم که دیگر امروز که نور چشمهایم به تاریکی گراییده، هیچ امیدی نیست. باید زودتر از این ها می فهمیدم، حتی پیشتر از وقتیکه دیگر نگاهم بازتابی نمی یافت اما مشغله زندگی مانع شده بود. اگر درست فکر کنم می توانم سال و ماه و روز و ساعت دقیق مرگم را مشخص کنم ولی چندان حوصله ای نیست به خصوص در این سرمای بی امان مرگ. ولی احتمال قریب به یقین احتضارم از زمانی آغاز شد که گره ابروانم در هم پیچید. یادم می آید که زمانی گفته بودم" من از درون با خودم قهر کرده ام که چنین گره ابروانم درهم است." 

به هر حال آن روزها هنوز فروغ نگاهم و گرمای صدایم اندکی مهربانی به همراه داشت، آنقدر که اگر یار سیمین ساق احمقی پیدا می شد که برایش بخوانم" مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت/ خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت" دور از ذهن نیست که باور می کرد، ولی حالا عمرا کسی به چرندیات یک میت گوش نمی کند. فکر می کنم اگر همان روزها علائم احتضار را باز می یافتم می توانستم به مدد پزشکی حاذق بهبودی حاصل کنم و چه بسا امروز از دیار باقی بر روزهای رفته حسرت نمی خوردم. اما نه تنها چنین نشد بلکه دست عافیت سوز روزگار چنان در کاسه ام گذاشت که "مصداق دقیق سیر معکوس" شدم. 

در این سالیان عمر که گذشت نه از دانش بهره ای بردم، نه مکنت و مالی اندوختم، نه به سیاق عهد شباب و جوانی عشق و حالی فرمودیم، نه از حلقه رفیقان شفیق و همرهان بی مدعا تنی چند گزیدیم که گهگاهی اندوه دل با ایشان بگوییم و نه دلبر عشوه گر و غمگساری نصیب بردیم که شبی به کلبه احزان ما فرود آید و دمی انیس دل سوگوار ما باشد. از این کارگه هستی هیچ حاصل نبردیم جز اندوه و ماتم." افلاک که جز غم نفزاید دگر/ ننهد به جا تا نرباید دگر— نا آمدگان اگر بدانند که ما/ از دهر چه می کشیم نایند دگر" 

هر چه به روزهایی که خیال می کردم زنده ام فکر می کنم – و اندر عجبم که چگونه مردگان می توانند به زندگی فکر کنند – می بینم مشکل اصلی زندگیم و بلکه علت اصلی مرگم این بوده که نتوانسته ام میان زندگی کردن – به معنای خور و خواب و خشم و شهوت – و کسب فضیلت آنچنان که بزرگان می کنند رابطه ای منطقی برقرار کنم و مانند خری پای در گل ماندم و از هیچکدام بهره ای نبردم. نتوانستم خیام وار رفتار کنم که در عین حیران شدن در " پنج و چهار و شش و هفت" جام می از کف ننهاد و چنانکه آن " ابر رند همه آفاق" می کرد کنم. همان دم که دمی بر جام می  می زد، حکیمانه گوهر زندگی نیز می سفت. 

 همیشه در بدترین زمان و بدترین مکان، به رسم عهد دیرینم بدترین کار را انجام دادم و در این میان عجبا از قوانین بی در و پیکر هستی که هستی آدمی را بر باد می دهد و  یک بار هم که شده محض رضای دل ما رفتار نکرد. روزی دوستی در ملامت این روزگار غریب نوشته بود که هنوز کامی از جوانی نگرفته پیر شده است، باز هم گلی به جمال احوالات او که هنوز طعم گس مرگ را نچشیده است. پیر شدن بعد از دوران جوانی از دست رفته هم نوعی عاقیت به خیری است. 

بگذریم، غرض از این همه آه و ناله و بی تابی و بی قراری در مصیبت عمر رفته این بود که مردن خیلی هم چیز بدی نیست و اگر خود بر رفتن و مردنت واقف شوی، چه بسا که سعادتی است " تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون/ نک کش کشانت می برند انا الیه راجعون". من را نه تنها کش کشان نبردند که خودم را به زور در راسته علیه مردگان جا زده ام. البته باور بفرمایید که هیچ قصد و غرض قبلی در این مرگ تدریجی متصور نبوده و شائبه هیچگونه انتحاری در میان نیست بلکه این سیر طبیعی زندگی نکبتی است که من داشتم. عزیزان! هرگز حتی لحظه ای هم فکر نمی کردم که بیتی را که به مناسبتی حسب حال و فال من شده بود به قرار نصیحت در تتمه سوگنامه ام بنویسم. اما بیت قابل توجهی است" نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی" 

در پایان نویدتان می دهم که اگر حضرت ملک الموت اجازت فرمایند و طی طریق آداب و رسوم میتی، مجالی باقی بگذارد همانند زندگی زمینی که مطبوعات از حضور نامیمون من بی نصیب نمانده بود چند خطی از عالم بالا انشا خواهم کرد. باشد که خاطر حزین من عکس رسم مالوف شعر تر انگیزد.

  

عجالتا سفره احسانی برقرار است به آدرس کامنت دونی زیر ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo