گاهی آدم دلش می گیرد و در این دلتنگی حرف هایی می زند که باید به آنها به دیده احترام نگاه کرد. البته از اینکه با این صراحت خودم را در جرگه آدمیان قرار دادم بر من ببخشایید و برنافهمی من خرده نگیرید که احوالات آدمیان را به خودم نسبت می دهم. بالاخره هرچه باشد من هم به سیاق آدمیان در این دنیای دودزده مدرن دچار آلامی می شوم که گفتنشان غالبا دل سنگین دردمند را التیامی هرچند ناپایدار می بخشد.
پیش تر از علی رنجی پور نوشته بودم. این دوست عزیر از قضا بچه با کمالاتی است و آنقدر از ادبیات و موسیقی و حکمت می داند که می توان ساعاتی بی دغدغه شنیدن افاضات حکیمانه مهمان دانسته های پیچیده در کلام زیبا و طبع شوخش بود و کلی حال کرد. دیدنش برای من یکی که آسایش است و اگر دیگران چشم طمع به طنازی اش دارند من در حضورش تلمذ می کنم.غالبا چندان عنایتی با من مسکین ندارد اما شبی خسته از سردرگمی های روزانه و قلم فرسایی در روزنامه چشم رضا و مرحمتش متوجه بنده حقیر شد و از سر دلتنگی مطلبی گفت که آتش به جان من دلسوخته زد. فصاحت کلام علی آقای رنجی پور در قلم شکسته بسته من نمی نشیند اما مخلص کلام این بود که" در این اجتماع نامیمون رذالت، نان به نرخ روز خوردن و نشستن پشت دیوار دانسته های پرطمطراق و استعمال دوز بالایی از ادا و اطوارهای روشنفکری با چاشنی پررویی و نمایش دادن قطعیتی طلبکارانه در اظهار نظر به همراه مقدار متنابهی پول چنان جذابیت و محبویتی می سازد که می توان به مدد آن برای تور تضمینی معراج به عرش اعلی ثبت نام کرد"
همانطور که خیره در سیاهی چشمان استاد نشسته بودم خواستم که به ملاطفت و همراهی، این اوضاع و احوال را حوالت به روزگار سفله پرور و نا اهلی مردمان کنم به یاد این نصحیت افتادم که " دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد/ ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند". چه می توانستم بکنم جز نشاندن لبخندی تلخ در سکوت بر لبان خشکیده غمگین.
این روزها اما همچنان در جذبه آن کلام حکیمانه ام. وضعیت بغایت بغرنجی است که بسیاری از " آب و آینه خواهش ماه" می کنند و دیگرانی چنان حسنشان به اتفاق کثافت جهان می گیرد که آن را به آب زمزم نمی توان شست. آنهایی که کوچکترین تواضعی در بیان افکار را بر نمی تابند و بالکل باب مجادله را با خدعه و نیرنگ و به کارگیری عشوه های کلامی و فرهمندی ظاهر می بندند چنان مورد وثوق و اطمینانند که کلامشان کانهو وحی منزل تلقی می شود و همواره بر صدر می نشینند و قدر می بینند. بیچاره آنان که از این کلاشی ذاتی بی بهره اند.
بی اغراق حتی فکر کردن به قیاس بین بنده حقیر و وجود نازک رنجی جان چنان مع الفارق است که فرق اندیشه را چاک می دهد اما امثال من چه کنیم اگر زبونی نکنیم و زیردستی. این روزها حس غریبی از همدلی با علی احساس می کنم. هر چند بنده این قیاس کذایی را در امور نازل تر و فرومایه تری می کنم و آن را به مناسک کم فضیلت زندگی هم بسط می دهم. مثلا اینکه چرا این پررویی و دریدگی در رواق منظر خوبرویان چنان خوش می نشیند که دریوزگی صاحبانش را فراموش می کنند، مگر نه اینکه " نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند" پس چرا دست روزگار همواره عکس آن را معنی می کند؟ چرا اغلب آنها که گوشه دنجی می طلبند و سر در لاک خود فرو می برند و راه و بیراه افاضات نمی فرمایند و چند خط کتابی که خوانده اند را هر لحظه در صورت دیگران تف نمی کنند خوار و خفیف می شوند؟ چرا فروتنی پیشه کردن مترادف نادیده گرفته شدن است و نتیجه قطعی منصف بودن تحقیر شدن است؟
مخلص کلام اینکه اگر قرار است به این طریق سیر مراتب ترقی کرد و مکنت اندوخت و لعبتکانی تور زد و عاقبت به خیر شد بهتر است که ما به همین گرمای آتش دل بسازیم که " گله از فراق یاران و جفای روزگاران/ نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی"

