تبليغاتX
دوسیه

 می گویند آدم ها باید از فرصت هایی که در اختیار دارند استفاده بهینه کنند وگرنه همیشه این 9 لعنتی زندگی گرو هشت خواهد ماند الی الابد. مصداقش همین روزها که خبر آمده زمینه های« بهره برداری جنسی به طور شرعی» ایجاد خواهد شد. بر همین اساس جمعی از دوستان و آشنایان که سابقه آشنایی و مرافقتمان به سال های دور می رسد تصمیم گرفتیم جلدی از این فرصت استفاده کنیم، یک شرکت بهره برداری جنسی تاسیس کنیم که هم آبمان شود هم نانمان. نامگذاری این شرکت پس از ساعت ها رایزنی و سنجیدن شرایط بین المللی صنعت بهره برداری جنسی به نتیجه رسید و دوستان با استفاده از ادبیات غنی و فرهنگ غنی تر ایرانی و بهره گیری از سنت های دیرینه کشور عزیزمان نام« بهره برداران جنسی بستر گستران» را انتخاب کردند که به حق برازنده این صنعت نان و آب دار است.
شرکت« بهره برداران جنسی بستر گستران» با مسئولیت محدود و به صورت سهامی عام خدمات ارائه خواهد کرد. با دوستان شور و مشورت کردیم گفتند مسئولیت محدود بهتر از مسئولیت نامحدود است بر همین اساس این شرکت فقط در برابر بیماری های مقاربتی مانند سوزاک و سفلیس و تاحدودی هپاتیت نوع Cمسئولیت دارد و  در برابر ابتلا به ایدز و هپاتیت های پیشرفته هیچ مسئولیتی نمی پذیرد. این شرکت همچنین برای ارائه خدمات ویژه به مشتریان خود در نظر دارد کادر زبده ای از کشورهای اوکراین، روسیه، کره و چند کشور افریقایی استخدام کند( از متقاضیان تقاضا می شود به صورت خصوصی نظر بگذارند.) علاوه براین سهامداران شرکت تصمیم گرفتند بعد از سوددهی و بازپس داده شدن مخارج، این شرکت را برای منافع عام المنفعه وقف عام کنند، تا ان شاء الله باقیات و صالحاتی برای سهامداران باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم ...؟

یک سالی از آن آخرین باری که برایت نامه نوشتم گذشت  و تو در این میانه یک دست جام باده و یک دست زلف یار به خیالت که دور شده ای از تنهایی های خانمان براندازت و آدم هایی به قاعده و اهل فضیلت پیدا کرده ای که ساعتی کنارشان بنشینی تا دل تنهایی ات تازه شود. کور خواندی برادر جان. دیدی آخرش خودت ماندی و خودم با همه دردها و ناله هایی که باید فقط در گوش هم زمزمه کنیم؟
وعده داده بودم که علت تنهایی ات را می گویم که گوش نسپردی. قشقرق راه انداختی که آدم ها ارزش دوستی بی دریغ را دارند و اگر دست محبت سوی کس یازی بالاخره دستی پیدا می شود که دستت را گرم را بفشارد. گوش نسپردی پسرک یاغی که دنیا و قیل و قالش هنوز در فهم کوچک تو نمی گنجد.نگو نگفتی، که به عهد دوستی قدیممان گفتم که بنشین در همان گوشه عزلتی که به خون جگر فراهم کردی  و عادت کن به تنها ماندن که به قول خواجه« در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است/ صراحی می ناب و سفینه غزل است».بشارتت ندادم که روزی دیر یا زود بر می گردی به این کنج خلوت و عافیتی که اساسا نباید ترکش می کردی؟ عاقبت برگشتی و من می دانستم که« وگر به خشم روی صدهزار سال زمن/ به عاقبت به من آیی که منتهات منم» حالا بنشین تا بگوییم که چرا تنهایی و این ناله شب گیرت برای چیست؟
اگر هنوز از شراب روزهایی رفته ات در سرخمار نداشته باشی حکما یادت مانده که گفته بودم« دوام و اساس زندگی بر پایه نوعی رذالت است.» آن روزها حسب حال جوانی و شور و حالی که داشتی در توصیف این اصل زندگی کمی اغماض کردم و خودخواسته مسامحه به خرج دادم که ای کاش این کار را نمی کردم. در واقع اگر می خواهی بهره ای از زندگی ببری باید به اصالت وجود و به آن غریزه اصلی که همه زندگی بر دایره پرگار آن می گردد بازگردی و در یک کلام باید آدمیت بیاموزی. آدم بودن یعنی اینکه به تو بچه یک لاقبای مفت خور نیامده که دیگران چه طور زندگی می کنند و چه جور روزگار می گذرانند و بهترین راه کمک به آنها چیست؟ یعنی اینکه سر در آخور خودت بندازی و چشم هایت را ببندی و در پی بیشترین لذت برای خودت باشی. تو هنوز آنقدرها متمدن نشده ای که بدانی باید تا می توانی از دیگران متنفر باشی و هیچ فرصتی را برای تخریب شخصیت و داشته هایشان از دست ندهی، که باید عقده های درونی ات را در بدگویی از دیگران رو کنی، مشتاق شنیدن خصوصی ترین لحظه های زندگی مردم باشی و چنین وانمود کنی که همه این ها از سر دلسوزی و خیرخواهی غریبی است که انسانیت نام دارد.
آدم بودن یعنی اینکه دایره دوستانت فقط برای خوشی ها باز بماند. یعنی برای لحظه های تنهایی دیگران تو هم کلی کار و زندگی داری و بی کار نیستی. آدم بودن یعنی پشت خنده های پهن و صورت گشاده و حرف های ملیح و دلنواز پنهان شدن تا کسی نفهمد چشم دیدنشان را نداری، یعنی همیشه آغوش گرمی برای دیگران باز داشته باشی تا دل آزارترین دردهایشان را نقل مجالس کنی. سیر و سلوک در مقام انسانی آنقدرها که فکر می کنی ساده نیست، باید رذالت را به نام همدردی، تفرعن را به نام نوع دوستی، خاله زنک بودن را به جای دلسوزی قالب کنی و این کار هر کسی نیست. هر چه قدر صادقانه و با صمیمیتی احمقانه و  از روی سادگی دست های رنجورت را برای کمک به دیگران دراز کنی تا زمانیکه آنها را با کثافت و زشتی آرایش نکنی کسی پاسخ درخوری نخواهد داد. در این جمع همگون و سازگار انسانی اگر می خواهی کسی را از زندگی رقت بار و پر از ملالش خارج کنی، کار احمقانه ای می کنی. جمعیت خاطر جمعیت اناث که فقط  با ناز و نوازش فراهم می شود و اگر سعی کنی بیشتر وارد زندگی اشان شوی و انذار کنی آنها را از تحقیرهایی که بر آنها روا می شود و بر مسند تظلم خواهی به نیابت از آنها بنشینی می شوی آدم احمق و بی شعوری که جز غر زدن کار دیگری بلد نیست. با ذکورشان هم باید به قاعده خودشان از جایگاه حماقت دهان پرکنی که دارند طرف شوی و مانند آنها عقلت را به داشته میان پایت دایورت کنی، مگر مورد پسندشان واقع شوی.
اساسا تو برای انسان شدن هنوز خیلی بچه ای. چنان در حیوانیت خودت غرق شدی که سربر نمی آوری که دنیا به کدام سمت و سو می رود. در همین کنج خلوت و بی کسی بنشین و ورق های چرک دفتر زندگی ات  را سیاه کن و به نانی بساز که نه تو با آدم ها سرسازگاری داری و نه آنها از دیدن امثال تو خوشحال می شوند.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



اگر یک لحظه و فقط يك لحظه از جنباندن دهانمان، اين گهواره عقده ها و حقارت ها درباره ديگران دست برمي داشتيم، قطعا دنياي بهتري داشتیم.

لطفا كامنت نگذاريد، همه ما در اين كثافتكاري همدستيم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



روزگاری یکی از انقلابیون ایران که هرگز در باورش نمی گنجید پس از انقلاب، کشور به دست روحانیون اداره شود جمله ای گفت که باید آن را بر پیشانی تاریخ معاصر این کشور نوشت:« مردم ایران یک حکومت به روحانیون بدهکار و روحانیون یک حکومت از مردم ایران طلبکار بودند.»
روحانیون ایرانی، چه مغ های زرتشتی که که در بارگاه ساسانیان قدر و منزلت فراوان دیدند و چه روحانیون شیعه که صفویان آنها را ارجمند می داشتند هرگز مستقیما امور اداره ملک و رعیت را به دست نگرفتند و از این بابت همیشه گله مند بودند.دو هزار و پانصد سال جدایی نهاد دین از نهاد قدرت، برای کشوری که مذهب با وجود مردمانش پیوند خورده و هیچ کس را گریز و گزیری از آن نیست، زمان طولانیی است. در تخیل مردمی که گویا در سه هزار سال گذشته همیشه خدای ناپیدای نامیرا را می پرستیدند، تحقق قوانین اهورایی و جاودانه خداوند که عدالت راستین را بر زمین جاری خواهد کرد و تهیدستان و فرومایگان را کامروا خواهد کرد، امری ناشدنی بود چراکه پادشاهان اگرچه فره ایزدی داشتند اما کار مملکت را به دست عقل و درایت زمینی سامان می دادند. این موضوع باب گله مندی روحانیون ایرانی را گشود که خلایق را بشارت می دادند اگر ایشان بر اریکه قدرت بنشینند عدل الهی بر زمین جاری خواهد شد.
به همین اعتبار باید گفت که جمهوری اسلامی بهترین نوع حکومت در تاریخ معاصر ایران بود. این وعدیه الهی که باید روزی به روحانیون می رسید، با یک تاخیر طولانی و درست در روزگاری که دنیا سازوکار متفاوتی را برای اداره جوامع انتخاب کرده، در دستان آنها قرار گرفته است. شرایط برای تحقق آن عدالت و نیکخواهی  و بهشتی که وعده داده می شد، مهیا است و چشمهای مردم به عملکرد مروجان این ایدوئولوژی است.اما اتفاقی در این میان وضعیت را کمی پیچیده تر کرده است. البته این اتفاق شاید در مسیر جامعه برای تصورکردن یک حکومت دینی موثرتر از حکومت روحانیون باشد.
سی سال حاکمان ایران سعی کردند تا شریعت را با شیوه های عرفی حکومت داری مانند رجوع به آرای مردم جمع کنند. در این سال ها غالبا انتخابات هایی برگزار می شد که توانایی تغییر در رده های میانی قدرت را داشت اما این روزها زندان های ایران مملو از افرادی است که معتقدند دین و دموکراسی قرابت هایی با هم دارند که توانایی همزیستی مسالمت آمیز را بین آنها فراهم می کند. پیش از این روحانیون ایرانی با وجود اختلاف هایی عظیمی که با این دسته داشتند آنها را تحمل می کردند، چراکه اختلاف آنها بیشتر در تفاوت دیدگاه بود. یک طرف اصالت را با عقلانیت عرفی می دانست و دیگری شرعیت را اصل قرار می داد و بازگشت به سنت های دینی را مهم ترین انگیزه خود اعلام می کرد.
اما اتفاقات چند ماه اخیر پیام روشنی دارد. روحانیون در حال اخراج شدن از حکومت دینی ایران اند. گروهی که خود را انقلابی تر از بنیانگذاران انقلاب می داند، راه و رسم دینداری روحانیون را نیز برنمی تابد. شکاف عظیمی که بین نیروهای اصولگرا ایجاد شده است موید این موضوع است. این دسته جدید اساسا استفاده از عقلانیت در دست یابی به اهداف متعالی خود را نوعی شرک می داند و بیش از آنکه در قید و بند اداره امور باشد، چشم از هدف خود بر نمی دارند. آنان همچنان که انقلاب را تحریف شده می دانند، تصور دینی روحانیون را هم تحریف شده قلمداد می کنند. تصور آنها از دین به مجموعه دستورات اخلاقی و معنوی خلاصه نمی شود که هدف آن ارتقا جایگاه روحی انسان است. دین از نگاه این دسته نوظهور ایدئولوژی قدرمتندی است که توانایی تسلط بر تمامی دنیا را به آنها می دهد و باید به این شیوه همه جهانیان را به بهشت فرستاد. این نگاه رواداری و مسامحه با مخالفان و سنگ اندازان در این راه را نمی پذیرد. این نگاه هر دسته ای را به چوبی می راند، مراجع تقلید و روحانیون میانه رو را به دلیل سستی در اجرای احکام الهی، کارگزاران دولت و تکنوکرات ها را به دلیل فساد و سنگ اندازی در راه شکوه و عظمت کشور، روشنفکران دینی و سکولار را به دلیل باور نداشتن به آرمان های رازآلود آنها، نظام بین المللی را به دلیل مقابله با عظمت طلبی آنها، رسانه ها را به دلیل دروغ پردازی، سیستم بانکی را به دلیل جلوگیری از اجرای عدالت، مردم را به دلیل غرق شدن در انحراف و....
این نوظهوران ایران که اسلافی در گوشه و کنار جهان و بیشتر در همسایگی کشور دارند، مخالفت با آرمان های خود را مخالفت با اراده خدا و امام زمان می دانند که باید به هر طریقی مقابل آن ایستاد. این گروه نوظهور به سرعت در ارکان قدرت ایران نفوذ کرده است. اما برای ثبات قدرت خود به نیروی نظامی و حذف قدرت های موازی مانند روحانیون بانفوذ نیاز دارد.این فرایند رعب آور همچنان به نام دین صورت می گیرد و آنها که روحانیت را واجد شرایط استقرار حکومت دینی نمی دانند، قدرت را به دست می گیرند تا شریعت را بر زمین جاری کنند. بسیاری از کشورهای دنیا این موضوع را صدها سال پیش از این تجربه کردند که برای آنها بسیار سودمند بود. آیا ایرانی ها هم از این ورطه به سلامت و با تجربه بزرگی مانند کشورهای مسیحی عبور می کنند؟  آیا ایران حد وسط تاریخ خود را تجربه می کند؟

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



همه دیوس اند حتی شما دوست عزیر.

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



« من می دونم یک انقلاب چطور شروع میشه. مردمی که کتاب می خونند پیش مردمی که کتاب نمی خونند میرن و میگن: وقتشه که اوضاع عوض بشه.
مردم بیچاره اوضاع رو عوض می کنند. بعد مردمی که کتاب می خونند روی صندلی های راحتشون می شینن و حرف می زنن و حرف می زنن و غذا می خورند. اما چه اتفاقی برای مردم بیچاره می افته؟
اونا می میرند
این انقلابه. بعد چی میشه؟
این اتفاق لعنتی دوباره تکرار میشه.»
«سرتو بدزد رفیق» فیلمی درباره انقلاب مکزیک است که سرجیو لئونه ساخته. و این ها حرف های دزد یک لا قبایی است که با صورت کثیف و آفتاب سوخته اش بر سر مرد انقلابی کتاب به دست فریاد می زند. مرد انقلابی بعد از شنیدن این حرف ها، کتابی را که روی آن نوشته «میهن پرستی» به زمین می اندازد.
ایران نزدیک به دو ماه است که شاهد اعتراض های گسترده مردم به نتایج انتخاباتی است که به عقیده آنها در آن تقلب بزرگی صورت گرفته است. این اعتراض ها در همان اولین روزهای خود و با مشت آهنینی که حاکمیت به مردم نشان داد از نتیجه انتخابات گذر کرد و خواسته های بزرگ تری را در برگرفت. آیا ایران آبستن یک انقلاب است؟
ایرانی ها صد سال است که با واژه انقلاب دمخوراند و الگوی این انقلاب ها همیشه همان است که دزد فیلم لئونه آن را شرح داد. انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی را کتاب خوان های مکتب دیده و تحصیل کرده به راه انداختند که آرمان های روشن و والایی داشتند. اما نتیجه آن چیزی نشد که آنها می خواستند.
آنها که کتاب می خوانند یک روز تصمیم گرفتند این« اتفاق لعنتی که دوباره تکرار می شود» را متوقف کنند.به جای آنکه بیرون دایره حاکمیت بنشینند و دائما غر بزنند وارد دولت و مجلس شدند. قانون تصویب کردند و اجرا کردند تا شرایط جامعه را برای پذیرش دموکراسی محیا کنند. از دید این انقلابیون دیروز و اصلاح طلبان امروز، انقلاب فعل مذموم و ناپسندی شد که نتایج غیرقابل کنترلی به ارمغان می آورد و چه بسا دیکتاتوری را بازتولید می کند. اصلاح طلبی به حق تنها شیوه مبارزه با دیکتاتوری و قانون گریزی و بی عدالتی شناخته شد که روندی کند ولی مطمئن دارد. همه کتاب های علم سیاست و اجتماع این شیوه مسالمت جویانه و مدنی را تایید می کرد و کمتر کسی در موفقیت آن تردید به خود راه می داد.راهکار این جنبش به خوبی تدوین شده بود« فشار از پایین، چانه زنی از بالا». استراتژی بلند مدت آن هم ورود به قدرت برای بازکردن فضای اجتماعی و سیاسی بود. این شیوه به فعالان سیاسی اکیدا توصیه می کرد که با یک بار شکست نباید صحنه را ترک کرد و باید برای ورود دوباره به قدرت تلاش کرد، راهی که در این انتخابات طی شد. اما ناگهان شرایط تغییر کرد. درهای ورود به بازی بزرگان که به صورت سنتی-هرچند با محدویت های بزرگ- در جمهوری اسلامی باز بود، بسته شد و آنها که سودای تغییر در سر داشتند برای همیشه پشت درهای بی کلید و بی منفذ مسدود شدند.
تاریخ اثبات کرده است که هیچ نسلی دوبار انقلاب نمی کند. انتظار این بود و چه بسا باید این اتفاق می افتاد که بازماندگان از قطار دولت کنج عزلتی دست و پا کنند و عاملان و مسببان تقلب را به خدا و روز قیامت حواله دهند. آنها از انقلاب بیزارند حتی اگر به قیمت استمرار دیکتاتوری باشد. آنها به انقلاب اعتماد ندارند حتی اگر خود آن را به سرانجام رسانده باشند. اما آنان از واکنش جوانانی که روی آنها سرمایه گذاری کرده بودند شگفت زده شدند.
نسل بعد از انقلاب کتاب نخوانده است. هیچ کس هم آنان را جدی نمی گیرد.بیشتر وقت آنها در دنیای مجازی می گذرد. سواد سیاسی ندارند.حتی به زحمت می توانند از نیروهای اصلاح طلب و اصولگرا تعریفی ارائه کنند. بیشتر از آنکه به دنبال دموکراسی و عدالت باشند خواستار انتخاب سبک و شیوه های مدرن زندگی اند. نشانی از دغدغه های اجتماعی و سیاسی ندارند.لباس های مد روز اروپا و امریکا می پوشند و سعی می کنند روابط اجتماعی خود را به سبک و سیاق آنها تنظیم کنند. مذهب رسمی را بر نمی تابند و آنجا که دین آنها را محدود می کند، راه حل های گذر از آن را پیدا می کنند، با این همه دین جز جدایی ناپذیر هویت آنها است. آنها هیچ آرمان والا و بزرگی ندارند. به دنبال ساختن بهشت روی زمین نیستند. شیوه های تجربه شده زندگی- البته به سبک غربی- را بر آرمانشهرهای اتوپیایی ترجیح می دهند و نوعی میهن پرستی عظمت طلبانه دارند. با این شرایط هیچ کس باور نمی کرد که آنها این توانایی را داشته باشند تا به نسلی که کتاب خوانده گوشزد کند:« وقشته اوضاع عوض بشه.»
نسلی که به سیاست و سیاست پیشگان اعتماد ندارد، جلودار بزرگترین حرکت اعتراضی سی سال گذشته در ایران شده است. آنها از همه عبور کرده اند حتی از میرحسن موسوی. اگر موسوی به دنبال آنها حرکت نکند، رهبر دیگری پیدا می کنند و به دنبال خود می برند. این نسل تعریف ایدئولوژیکی از مبارزه ندارد، اما خواسته های کاملا زمینی و دنیوی دارد که برای آن حاضر به هزینه دادن است. اگر نسل سی سال پیش مانند کودکانی بودند که دوست داشتند تا بستنی قیفی خود را با تمام دنیا قسمت کنند این نسل کودکی است که به موبایل کودک همسایه حسادت می کند و آن را به هر قیمتی به دست می آرود، حتی اگر به خاطر این فرومایگی کتک مفصلی بخورد.اما سئوال اینجاست، آیا آنها که کتاب می خوانند آن را به زمین پرتاب خواهند کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 1- منوچهر فرمانفرماییان که خود و خانواده بسیار بزرگش که به همت عبدالحسین فرمانفرما ایجاد شده بود و در دستگاه پلوی فر و جلالی داشتند، در کتاب خاطرات خود «خون و نفت» حکایت عبرت آموزی دارد که حکایت این روزهای ما است. فرمانفرماییان در زمان پهلوی دوم پس از سال ها تحصیل در انگلستان عزم وطن می کند و با وجود مکنت و ثروت فراوان، شغلی در وزارت دارایی می پذیرد تا با شور جوانی سودای تغییر شرایط نامساعد کشور را پی بگیرد. اما هر چه بیشتر تلاش می کند کمتر نتیجه می گیرد تا در نهایت دایی اش که آن زمان معاونت بودجه وزارت دارایی را عهده دار بوده او را کناری می کشد و پند و نصحیت می کند که« شما تازه به کاروانی ملحق شده اید که توی بیابان آهسته حرکت می کند.شما جوان اید و سوار بر اسب نر با بی صبری و بی باکی، تمام روز به پس و پیش می رانید. اما نمی توانید از کاروان جلو بزنید، چون هر شب باید برای غذاخوردن نزد آن برگردید. گاهگاهی که کسانی بیش از اندازه جلو می افتند، از کاروان جدا می مانند و از تشنگی و گرسنگی جان می بازند.»
2- نیچه در باب اخلاق، فلسفه بسیار کارآمدی دارد. او اخلاق را به دو دسته اخلاق سروران و اخلاق بردگان تقسیم می کند. دستگاه اخلاقی سروران بر مبنای شهامت و جنگجویی و قدرت طلبی و راست گویی و نکو داشت نیاکان و سنت ها بنا شده است و بردگان که از نعمت قدرت و مهتری دورند برای جبران دون پایگی خود دستگاه اخلاقی متفاوتی در برابر سروران می سازند. این اخلاق ضعف و فرودستی و ناتوانی را فضیلت می داند و بردباری در برابر مشکلات و فروتنی را ارج می گذارد. اما وقتی می رسد که کینه فرودستان وبردگان چنلان نیروی به آنها می دهد که علیه سروران می شورند و نه فقط قدرت را از کف آنها بیرون می آروند که دستگاه اخلاقی خود را بر اساس پستی و زبونی و خواری بنا شده است، در همه جا گسترش می دهند. فرودستان که به برتری رسیده اند برای حکومت ناگزیدند که کسانی را از میان خود انتخاب کنند. این حاکمان مجبورند که پاسدار دستگاه اخلاقی فرودستان باشند و مراقبت کنند که مبادا این بیماران درمان شوند چراکه قدرت آنها به درمان نشدن بردگان بسته است، بنابراین اساس حاکمیت خود را بر این پایه می گذارند که اگر زخمی را التیام دادند زخم دیگری بزنند. اولین راهکار آنها این است که عواطف زندگی را به کلی خفه نکنند اما آن را به پست ترین مرتبه ممکن تنزل می دهند.
3- ما روزنامه نگارها مانند ملانصرالدین شده ایم که به دروغ فریاد زد « دزد» و وقتی انجمنی برای گرفتن دزد روانه شدند خودش هم با آنها همراه شد. در اینکه مدیریت احمدی نژاد و اعوان و انصارش بر این کشور مصداق بارز مدیریت دهاتی و ایل و طایفه ای بوده است شکی نیست اما من هرگز باور نمی کنم که کشور بر لبه آن پرتگاهی ایستاده که همه هشدارش می دهند. وضعیت اقتصادی ایران بد است اما من به جد معتقدم که این نظام دارای اتاق فکر بسیار قدرتمندی است که اجازه فروپاشیدن و به قول دوستان به دره انداختن کشور را به کسی نمی دهد. برای این موضوع هم دلیل و برهان دارم که از نظر من کاملا منطقی است.هیچ کس به اندازه محمود احمدی نژاد در چهار سال گذشته نمی توانست به این نظام کمک کند. نوع مدیریت او توانست در کشوری که دسته بندی های سیاسی به اوج خود رسیده بود نوعی وفاق ملی ایجاد کند، تمام چهره های منفوری که روزگاری در چشم ملت اسوه بداخلاقی بودند به فرشتگان نجات تبدیل شدند، ارزش هایی مانند دموکراسی و آزادی و جامعه مدنی به کالاهای لوکس احمقانه ای تبدیل شدند که صحبت کردن درباره آنها در این وضعیت اوج بی شعوری گوینده را نشان می دهد، او با ادبیاتش، با سفرهای استانی اش، با خشکه مقدسی اش توانست ادبیات و شیوه زندگی و رسوم سران نظام را تطهیر کند. نظامی که هشت سال در دوران اصلاحات از طرف روزنامه ها و فعالان سیاسی و اجتماعی تحقیر شده بود با احمدی نژاد دوباره سربرکشید. چه کسی غیر از احمدی نژاد می توانست این همه فایده برای کشور داشته باشد؟
۴- امروز با همان شیوه مدیریت اتاق فکر به جایی رسیده ایم که همگی با غرور و افتخار که گویی نشانی از فرهیختگی و روشنفکری دارد فریاد می زنیم:« هر کسی غیر از احمدی نژاد» و غالبا هم با روبان های سبزی که به دست بسته ایم و شال های سبزی که بر سر کرده ایم به دنبال مردی راه افتاده ایم که از نه می دانیم شیوه سیاست ورزی اش چیست؟ نه الگوی فکری و اندیشه اش بر چه پایه است؟ نه برنامه های روشنی عرضه می کند و نه وعده های قابل دسترسی می دهد که راهکارهای دست یابی به آنها مشخص است. و این دلخواه ترین گزینه نظام است. کسی که از راست ترین راستگرایان تا چپ رو ترین چپ گرایان را دور هم جمع کرده است تا نتیجه منطقی احمدی نژاد باشد. کسی از گنجینه نظام بیرون آمده و یادگار مدیریت درخشانی را بر پیشانی دارد که در آن تمام کشور به یاری اش آمده بودند. میر حسین موسوی سوار بر امواج توده گرایی، احساسات جوانانی را که فکر می کنند گزینه نامطلوب نظام را برگزیده اند تحریک کرده است، در حالیکه این نظام هرگز اجازه نخواهد داد که تجربه خاتمی در انتخاباتی که خود برگزار کننده آن است تکرار شود. بنابراین رای ها مهندسی می شود و با گسترش موج میرحسین همه نگاه ها به سمت او معطوف می شود. میرحسین ادامه احمدی نژاد است اما این بار برای اصلاح وضعیت معیشت و سروسامان دادن به کشور که دیگر کسی در آن به فکر آرمان های متعالی و آزادی و دموکراسی نیست. لقمه نانی به کف آوردن و به غفلت خوردن کفایت می کند.
5-کروبی را غالبا نادیده می گیرند چون ادامه منطقی آرمان های اصلاح طلبانه است. تنها کاندیدایی است که صراحتا از تغییر قانون اساسی به نفع دموکراسی، حقوق قومیت ها، حقوق زندانیان سیاسی، حقوق زنان بر پایه کنوانسیون های بین المللی و حق آزادی بیان و اندیشه حرف زده است. تنها کاندیدایی است که برنامه اقتصادی مدون و مشخص،  مشاوران قدرتمند و صراحت و قدرت مقابله با کانون های قدرت و ثروت را دارد.کروبی شاید در قامت یک رئیس جمهور ظاهر نشده و گزینه مطلوب نیست اما تنها کاندیدایی است که خود را اصلاح طلب می نامد و با تکیه بر حزب مشخصی وارد عرصه شده است.نادیده گرفتن کروبی نادیده گرفتن اصلاحات است. البته رای به موسوی انتخاب بهترین گزینه برای« هر کسی به جز احمدی نژاد» است اما میرحسین جعبه در بسته ای است که نمی دانیم چه چیزی از آن بیرون خواهد آمد. شکی نیست که از احمدی نژاد بهتر مدیریت خواهد کرد اما بعید به نظر می رسد کسی که از دخالت بسیج در انتخابات خم به ابرو نمی آورد و از سردبیر روزنامه رسالت تا سید محمدخاتمی را کنار خود دارد دغدغه احیای حقوق شهروندی و اصلاح نظام را داشته باشد. شاید اساسا موضوع برنامه ریزی برای آینده نیست، بلکه سوار شدن بر امواج رنگین و شورانگیز انتخابات است که چند صباحی ما را از دست غم رها کند.

+ نوشته شده در  شنبه 9 خرداد1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



 اغلب از زن ها منزجر مي شوم و اين حس چنان در نظر جمعيت نسوان رسوايم مي كند كه هزارگونه شيوه منورالفكري و انتلگتوئلي نمي تواند ستر و پوششي بر آن باشد. اين قليان احساسات انساني نه به آن خاطر است كه زن ها حسود و دورو و خاله زنك و دروغگو و زشت خو وبد طينت اند كه به واقع هستند و ايضا مردان نيز هم، بلكه بيشتر به خاطر آن حس رقت انگيز سازش پذيري منحصر به فرد آنان است كه همه شرايط را به نوعي براي آنها تنها وضع موجود مي كند.
من نه از دست آن قوانين تبعيض آميز و نابرابرانه عرف و شريعت كه زن را به مثابه شيء بي ارزشي در دستان با كفايت مردان قرار مي دهد عصبانيم و نه از نگاه حقيرانه مرداني كه عقده هاي جنسي و رواني خود را در تحقير زن بازخواني مي كنند. نه از دست جامعه اي كه معيار اخلاقي خوبي و نجابت در آن ميزان درشتي سينه و كپل زنان و چگونگي پوشاندشان است، خشمگينم و نه از نگاه محدود كننده و تماميت خواه مرداني كه گويي لذت هاي مشروع و نا مشروع فقط براي آنان از پرده ستر و عفاف و ملكوت بر عالم خاكي نزول اجلال كرده است.
من فقط  از زنان عصبانيم كه چطور مي توانند اين همه تحقير و توهين و بدذاتي را تحمل كنند و دم نزنند. كه چرا هرگز آن دست هاي سنگين و پرزوري را كه بر گرده هايشان نشسته كنار نمي زنند و گلوي اشان هميشه براي بريده شدن پيش آمده است. همه اين ها فقط براي اينكه نگاه هرزه آميخته به شهوت مردي را به جاي عشق بگيرند و سر در پي روياي محبت بي دريغ بگذارند.
اگر ما مردان نشسته بر بلنداي رفيع عقل و كمالات چنين حقيرانه زندگي و هستي زنان را به بازي مي گيرم فقط همراهي عرف و قانون و شريعت نيست، كه همراهي بي دريغ زنان با شيوه شهرآشوبي مردان هزار بار اين نگاه را مستدام تر و پيوسته تر مي كند. اگر اين مردانند كه تصميم مي گيرند زنان چه كار كنند و چه بخورند و چه بپوشند و كجا كار كنند و چگونه فكر كنند نه فقط به خاطر آن سنت هزاران ساله بدوي مردسالارانه است كه هر كه از قدرت و ثروت و تنفذ بهره اي برده بر آن مهر تاييد زده بلكه به آن خاطر است كه زنان هم به آنچه مردان خواسته اند تن داده اند.
مي دانم جمعيت فمينيست ها به حق معترض خواهند شد كه نگاه جنسيتي هزاران ساله كه نقش ها و حد و حدود زن را تعريف كرده است، اجازه نمي دهد كه زنان پا فراتر از آن تصورات محدود بگذارند. بله شکی نیست که حقیقت هم همین است ولی چون برای تغییر این وضعیت در استیصالی کامل قرار گرفته ام، ناراحت و عصبانیم. آنقدر زیاد که اگر« برآرم از دلم آهی بسوزد هفت دریا را.»
شكي نيست كه زنان موجودات كوته فكر و بي درايت و دهن بين و حسود و فريبكاری اند ولي مگر مردان نيستند؟ ذات انسان اينگونه است، ولي تفاوت اينجاست كه مردان نمي پذيرند كه اينطورند و زنان مي پذيرند و اغلب چنان در این نقش ابلهانه فرو می روند و از آن لذت می برند که گویا ذاتا اینگونه اند.
غرض از این نوشته مزخرفاتی نبود که گفتم بلکه قصد داشتم برای وضعیت اسف بار و ملال آور زن بودن در دنیای مردانه اشک بریزم. می خواستم از غیرت مردانه بگویم که مرده ریگ هزاران سال بدویت انسان و یادگار اجداد چهارپایمان است برای حفظ اصالت نسل که به حمد الله و المنه به پرده نازک خونینی بسته است که اگر به قیمت یاغی گری ناموس بی صفتی از دست برود، باز نخواهد گشت. اما همین غیرت پرطمطراق مردانه دریدن بکارت دختران و زنان خلایق را افتخار می داند و گاه روزهای زندگی را به تعداد همخوابگی ها می شمارد. غیور مردان جامعه در حال احتضار ما اگر روح و جان نوامیس اشان را با سختگیری و دور کردن از اجتماع و در پرده نهان کردن نابود کنند و تمام اعتماد به نفس و استعدادها و علایق انسانی این ضعیفه ها را در نطفه خفه کنند، کک محترم اشان هم نمی گزد؛ مهم آن است که به آن پرده کذایی آسیبی نرسد. اگر زنی از همه حقوق انسانی اش منع شد و مثل حیوان لایعقلی افسارش به دست مردان با شعور و فرهیخته افتاد که برای لذت بردن از هیچ کثافت کاری دریغ ندارند، جای غصه خوردن و مویه کردن نیست، فقط نباید این جنس نالایق به جز بعد از بلقور کردن یکسری کلمات عربی روی نامحرم ببیند. در آخر اینکه  تف بر غیرت و آبرویی که به شبی برودُ همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



هميشه آنقدرها كه ما فكر مي كنيم زندگي چهره هاي سرراست و دلپذيري براي تغييرات ناگهاني ارائه نمي كند. شايد يك روز كه از خواب بيدار مي شويم و خاطره اي از كودكي به ياد مي آوريم و يا صدايي كه از بيرون پنجره در خيابان مي شنويم مسير زندگي امان را عوض كند. شايد هميشه به اين نوع تغييرات ناگهاني به ديده تحقير نگاه كنيم و اساسا به آنها خوش بين نباشيم اما  داستان زندگي آقاي كميجاني همه اين پيش فرض ها را از بين مي برد.
صبح يك روز نيمه آفتابي كه آقاي كميجاني مثل هميشه براي رسيدن به محل كار خود سوار تاكسي شد، لبخند پهني حواله راننده كرد و به صداي گوينده راديو گوش كرد. گوينده راديو مثل هميشه در هواي دود گرفته از زيبايي صبح و اميد به زندگي  و محبت بي كران همشهري هاي عزيزي كه صبح تا شب از سروكول هم بالا مي روند صحبت مي كرد. آقاي كميجاني براي اينكه سرصحبت را بازكرده باشد كمي به  جلو خم شد اما همينطور ساكت ماند و با چهره اي وحشت زده به راننده نگاهي انداخت و باز به پشتي تكيه كرد. اين حركت آقاي كميجاني نسبت مستقيمي با شب گذشته داشت. علت اصلي در واقع مصرف مقدار معتنابهي انواع غذاهاي نفاخ بود كه به واسطه اصرار مادرزن مجبور به استعمال آن شده بود. موي شانه كرده، كت اتو خورده و سبيل آنكارد كرده اش همه زير فشاري كه بر خود وارد مي كرد به هم ريخته بود. هرچه سعي كرد به اين توصيه سعدي- آقاي كميجاني اهل ادبيات از نوع كلاسيك بود- عمل كند كه" چو باد اندر شكم پيچد فروهل/ كه باد اندر شكم بار است بر دل" نتوانست رضايت دهد كه پيش راننده محترم تاكسي و مسافرانش كاري كند كه مايه رنجش خاطر ايشان شود. يك حمله ناگهاني ديگر باعث شد تا آقاي كميجاني بر خلاف هميشه از تاكسي پياده شود. فضاي آزاد خيابان بار دل او را كم كرد اما آقاي كميجاني به تجربه آموخته بود كه اين پيش درآمد در واقع درآمدي از پي دارد كه خلاصي از آن به سادگي امكانپذير نخواهد بود. به اولين ساختمان عمومي كه رسيد به سمت اولين علامت مستراح پيچيد و باري كه بر دل داشت را همان جا گذاشت و بيرون آمد. دست هايش را كه مي شست صداي باز شدن در را شنيد و در ادامه صداي جيغ بنفشي- آقاي كميجاني البته با ادبيات مدرن هم آشنايي داشت- كه به صداي زنان مي مانست.
روي صندلي حراست احساس خوبي نداشت. گهگاه باز از طرف روده آزارهايي مي رسيد اما نگاه سنگين مرد بلند قدي كه پيراهن سفيد چركمردي داشت و وقتي به چشم هايش نگاه مي كرد به ريش انبوه خود دست مي كشيد بيشتر آزار دهنده بود. براي رفع و رجوع خبط و خطايي كه كرده بود خودش را به موش مردگي زده بود و دائما معذرت مي خواست و از اينكه سهوا اوضاع و احوال اداره فخيمه فرهنگ و ارشاد استان قزوين را به هم ريخته بود ابراز شرمندگي مي كرد. مرد بلند قد بيرون رفت و مرد ديگري كه صورت اصلاح شده گندمگون و چشم هاي قهوه اي براقي داشت وارد شد و به همان شيوه مرد بلند قد نگاهي به وجنات آقاي كميجاني انداخت و كاغذ سفيدي با سربرگ حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين روي ميز گذاشت و با مهرباني به آقاي كميجاني توصيه كرد كه ماجرا را بي كم كاست روي اين ورق كاغذ شرح دهد. آقاي كميجاني مرد شوخ طبعي نبود و غالبا براي مزاح و خنده از اشعار عبيدزاكاني استفاده مي كرد كه كمتر كسي به آنها مي خنديد- البته آقاي كميجاني اين موضوع را به علت سفلگي ذاتي شنوندگان و ابتذال ذهني ايشان مي دانست- اما در اين اوضاع و احوال ناگهان شوخ طبعي اش گل كرد و ابتداي مطلب را اينطور آغاز كرد كه" باور بفرماييد بنده حقير به اقتضاي شرايط ناگوار دستگاه هاضمه در بدو ورود به ساختمان اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين از مشاهده تابلو آن غفلت كردم و بازهم به اقتضاي آنچه پيش از اين گفته شد دستگاه اعصاب بنده مجال آنكه علامت پيشگاه دستشويي خواهران را به مغزعليل ام بفرستد و آن را به مثابه قرادادي اجتماعي تجزيه و تحليل كند، عاجز ماند. بنابراين آن رفت كه رفت و شما برادران هم معذور داريد كه در آن چه رفت بنده اختياري نداشتم."
نيش آقاي كميجاني با سيلي كه روي صورتش نشست به كلي بسته شد و براي اجابت امر دوباره نوشتن ماوقع كمي خودش را جمع و جور كرد و با لحني اداري تمام ماجرا را نوشت. دوباره صورت سرخ شده اش را با دست پوشاند تا انگيزه اش را شرح دهد. آقاي كميجاني كه تا به حال اينطور تحقير نشده بود حسابي قرار از كف داد و "ريدن تو دستشويي اداره فرهنگ و ارشاد" را به عنوان انگيزه خود با صداي بلند فرياد زد. اما به علت هيجان و عصبانيت بيش از حد كلمه" دستشويي" را جا انداخت-آقاي كميجاني از دوران طفوليت در زمان هيجان هاي روحي بعضي كلمات را جا مي انداخت- اين بار مشت و لگدي حواله اش شد و تا چند ساعت به دست با كفايت مرد بلند قد سپرده شد.
فرداي آن روز بعد از آنكه آقاي كميجاني شب را در يكي از اتاق هاي تاريك و نمور كه اصطلاحا سلول انفرادي نام داشت سر كرد، مرد گندمگون نامه اي را به پيوست شخص آقاي كميجاني به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد در تهران فرستاد به اين مضمون:
از حراست اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين
به اداره مركزي حراست وزارت فرهنگ و ارشاد
موضوع: دستگيري فردي به نام هوشنگ كميجاني مشكوك به ارتباط با عناصر بيگانه به قصد اخلال در نظم عمومي
احتراما به استحضار مي رساند كه نامبرده در تاريخ بيست و يكم بهمن ماه سال جاري با هجوم به دستشويي خواهران اين اداره باعث ايجاد رعب و وحشت شد كه پس از دستگيري و بازجويي هاي اوليه قصد خود از اين عمل را صراحتا "ريدن به اداره فرهنگ و ارشاد استان قزوين" اعلام كرده است. مراتب جهت استحضار و پيگيري اعلام مي شود."
طي پانزده جلسه بازجويي، آقاي كميجاني اعتراف كرد كه علاوه بر نگهداري دستگاه دريافت كنند امواج ماهواره تقريبا هر شب برنامه هاي صداي آمريكا را تماشا مي كرده است و حتي يك بار به سختي توانسته با برنامه "ميزگرد با شما" تماس بگيرد- آقاي كميجاني براي مخالفت با نظر گوينده كه شرايط زندگي در ايران را سخت می دانست تماس گرفته بود اما اين موضوع در پرونده درج نشد-. موج اخبار بازداشت او در سايت هاي اينترنتي هم ضميمه پرونده به دادگاه انقلاب فرستاده شد.
بالاخره آقاي كميجاني بعد از 17 روز آزاد شد و به آغوش گرم خانواده اش بازگشت.سازمان جهاني ديده بان حقوق بشر بازداشت او را در رديف نقض آشكار حقوق بشر به تمامي دنيا مخابره كرد. روزنامه "ال جورناله" در تحليلي از اوضاع ايران دستگيري و بازداشت آقاي كميجاني را نشانه تشديد فشار بر فعالان اجتماعي سياسي و تحديد روزافزون فضاي سياسي ايران دانست.حضور آقاي كميجاني در كنفرانس بين المللي دفاع از آزادي بيان در پاريس با ممانعت نيروهاي امنيتي ايران براي خروج از كشور روبرو شد كه اين موضوع بازهم واكنش سازمان هاي جهاني حقوق بشر را برانگيخت.
آقاي كميجاني براي دريافت جايزه بين المللي آزادی،از طريق مرزهاي غربي ايران و به صورت مخفيانه از كشور خارج شد و به توصيه نزديكانش هرگز به ايران بازنگشت. اين روزها آقاي كميجاني از كارشناسان برجسته برنامه هاي تلويزوني صداي آمريكا است.  

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 اسفند1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



شعر ناتمام سرزمین من

هنوز از خودم می پرسم که اگر ندیده بودمش،زندگی ام چه شکلی پیدا می کرد؟روزهای زیادی از روزنه این پنجره هایی که سال های زیادی از آن ها به آسمان نگاه کردم، دنبال روایت هایی دیگری از زندگی ام گشته ام. زیاد درباره اش فکر نمی کنم فقط انگار نوعی بصیرت درونی تمام زندگیم را معطوف به آن نقطه بی بازگشت کرده است. اگر بپرسی ارزشش را داشت؟ می گویم، چه کسی می تواند زندگی آدم را وزن کند و بعد برایش قیمت بگذارد؟
این زندگی را من انتخاب نکردم. من هیچ وقت انتخاب نکرده ام. احتمالا به درد انتخاب کردن نمی خورم چون همیشه انتخاب شده ام. بین همه سربازهایی که آن صبح می توانستند شاهد اعدام باشند. بین همه آن سرباز هایی که قبل از طلوع آفتاب با چشم های خواب زده می توانستند چند قدمی با متهم بردارند، بین همه آشخورهایی که باید برای ارشدها پا می چسباندند من انتخاب شدم. این علم لعنتی جبرو احتمال در زندگی تمامش می شود جبر و از احتمال فقط آن چیزی می ماند که جبر می گوید.
صبح یک روز، نمی دانم کی. فرق زیادی با روزهای دیگر نداشت چون همیشه همینطور بود. قبل از اینکه آفتاب بزند یک آمپول آرام بخش و و بعد صدای باز شدن درهای کشویی زیر پا و شاید در آخرین لحظه خرخر ضعیفی که فقط ما که به دیدن عادت کرده بودیم می شنیدیم. نتیجه کار هم همیشه یک جنازه کبود با گردن شکسته بود. تمام آن مراسم همیشه به طرز اعجاب آوری یک شکل بود. همه آنهایی که از تاریکی زندان بیرون می آمدند در چهره های معصوم و کودکانه اشان نوعی سرخوشی مستانه پیدا بود اما وقتی سردی طناب دورگردنشان یا میله های تیر باران را احساس می کردند، صورت های سفید و چشم های بهت زده اشان دیگر هیچ پیام و معنی را به دیگران نمی رساند.قبل از اینکه اعدام شوند می مردند و با تمام وجود به این تقدیر تن می دادند. اما آنکه آن روز کنارش چند قدم رفته بودم با بقیه فرق داشت.قبل از اینکه از تاریکی آن دالان سرد  خارج شویم با حرکتی ناگهانی دستم را کشید و به چشم هایم خیره شد و کاغذی که از سردی عرق دستانش یخ زده بود، کف دستم گذاشت و گفت" تمومش کن".
آن بالا که ایستاد به چشم های همه ما نگاه کرد. برای اولین باربود به چشم هایی نگاه می کردم که سنگینی حلقه مواج طناب  پیش از آنکه راه گلو را ببندد و مهره های گردن را بشکند نتوانسته بود امید را در آن ها از بین ببرد. وقتی تمام آن هیکل بزرگ و بی قواره بالای دار پرچم شد، سنگینی کاغذی را که ته جیبیم جا خوش کرده بود احساس کردم.چراغ های مستراح نای آن را نداشتند که نوشته های ریز روی کاغذ را روشن کنند. فکر کردم همین جا قضیه را تمام کنم و چاه خلا را  مهمان تکه ای کاغذ کنم. تا همان جا هم کلی خطر کرده بودم چون دستور رسیده بود که از زندانی های سیاسی چیزی نگیریم. ولی من جرات انتخاب کردن نداشتم و به انتخاب شدن رضایت دادم.
برای من که تمام زندگی ام از ابتدای مزرعه کوچک پدری شروع می شد و نرسیده به آخرین کرت ها، پر می شد از آرزوه های احمقانه و پیش پا افتاده ای مثل ازدواج و بچه دار شدن، دنیای آن شاعر و شعر ناتمامش خیلی بزرگ بود. باید راهی پیدا می کردم که از شر همه این ها خلاص شوم. از سربازی که ترخیص شدم یکراست برگشتم سر زمین و کاغذ تاخورده شعر شاعر مرده را هم قاتی همه خرت و پرت های سربازی انداختم گوشه طویله. اما این شعر مثل طاعون بود، لجباز و خیره سر و دردناک از عصب های مغزم می گذشت و به من فرمان می داد.تمام آن سال ها صدایی در گوشم زمزمه می کرد" تمومش کن" و من که کلافه شده بودم از همه آن کابوس های شبانه و دلهره های روزانه برگشتم به شهر تا مرهمی روی این زخم ناسور بگذارم.
شهر شلوغ تر از آن بود که بشود شعر گفت. همه فریاد می زنند. مثل اینکه همه دست روی گوش هایشان گذاشته بودند و مدام داد می زدند. نوشتن ادامه شعر برای منی که سواد درست و حسابی نداشتم خیلی سخت بود با این همه صدا همیشه می گفت" تمومش کن".شروع کرده بودم به شعر گفتن. شعر گفتن کار عادی و راحتی شده بود ولی آن شعر لعنتی هیچ جور تمام نمی شد. نوعی قداست و بزرگی در وجودش بود که پایان ناپذیرش می کرد. من هم شروع کردم به فریاد زدن چون کار دیگری نمی شد کرد. انقلاب بیرونی هم برای انقلاب درونی ام کاری نکرد و شعر شاعر مرده ناتمام ماند.هر چه کردم آن شعر تمام نشد. هر چه می کنم این شعر تمام نمی شود. نفرین این شعر تمامی ندارد.
پرسیدی چرا می خواهند به خاطر یک شعر اعدام کنند؟جوابش ساده نیست. این شعر را باید زندگی کنی. کسی چه می داند شاید آن شاعر هم وارث مرده ریگ شاعر قبلی بوده است. شاید او هم بی اختیار انتخاب شد. شاید تو هم اختیاری نداری.شعر را گذاشتم زیر کاشی کنار دستشویی همین سلول. زیاد فکر نکن، همین که لباس سربازی را از تنت درآوردی پیداش خواهی کرد. یک نفر باید این شعر را تمام کند.
سلیمانیه، تهران-­­ پاییز 87

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت   توسط حمیدرضا ابراهیم زاده  | 



Copyright © 2007 - Designed By PayamSalamiPargoo